تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( خلیل جوادی)
پیچک ( خلیل جوادی)
شعر و ادب طنز پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در  ره  عشق  مـــرام  دگـــــری  می بـــــــاید

سر  پــر شـــور  و  دل  شعله وری  می بـــاید

 

 عیب  پروانـــه  نگـــــویید  کـــه  در  آتش  رفت

شرط عشق است که بر جـان شرری می باید

 

 عافیت  آفت  جـــان  است ، جنونـــــــا  مددی

رهـــــرو  دشت  بلارا  خطـــری  می بـــــــــاید

 

 خانه ی دوست به قاف است، بلند است، بلند

بهر  پرواز  چــو عنقـای  پری  می بـــــــــــــاید

 

 عـــاشقان هستی خـــود پیشکش او کـــردند

دست خـــــالی نتـــوان رفت سری می بـــاید

 

 وهم خـــامیست امـــــان نـــــامه بگیرد سقا

شمس را در همه دوران قمـــــری می بـــاید

 

 آسمان ، از چـه نشستی به تمـاشا  آن روز

تــــا ابـد  چشم  تــورا  پلک تری می بـــــاید

 

 

خلیل جوادی

http://ashoora.persianblog.ir/post/1390

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 6, | بازديد : 557

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

واژه‌های دفترم خاکستری‌ست
باز بوی باورم خاکستری‌ست.
...
باز هم بحث عقیل و مرتضاسـت
آهن تفتیده‌ی مولا کجاست.

نه، فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت‌المال روشن مانده است.
...
بین جمع ایستاده بر نماز
ابن‌ملجم‌ها فراوانند باز

روسیاهی کرده کتمان کینه را
بیم دارم بشکند آیینه را
....
دست‌ها را باز در شب‌های سـرد
ها کنید، ‌ای کودکان دوره‌گرد!

مژدگانی ‌ای خیابان‌خواب‌ها
می‌رسد تـه‌مانده‌ی بشقاب‌ها

سر به لاک خویش بردیم، ‌ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم، ‌ای دریغ
...
صحبت از عدل و عدالت نابه‌جاست
سود در بازار ابن‌الوقت‌هاست
...
ای که می‌آید صدای گریه‌ات
نیمه‌شب‌ها از پس دیوارهـا

گیر خواهد کرد روزی روزی‌ات
در گلوی مال مردم‌خوارها....

 

خلیل جوادی
(خیابان‌خواب‌ها،

http://www.jmahdi.com/2011/01/blog-post_5156.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 531

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

معنی حمد را نمی‌دانیم
و نماز غفیله می‌خوانیم.
...
سادگی‌ها به باد رفت افسوس
و ابوذر ز یاد رفت افسوس

نان تمام وجودمان شده است
چهره‌هامان شبیه نان شده است

آی نو کیسه‌ی فرومایه
با توام با تو آی همسایه

نهروانی مکن عبادت را
مختصر کن نماز عادت را.
...
به نگاه کبوتران سوگند
و به سوسوی اختران سوگند

که تجمل بلای مردم شـد
عزت‌نفس درطمع گم شد.
...
شور آواز را نمی‌فهمیم
ناله‌ی ساز را نمی‌فهمیم

گویی از لطف پنج حس پاکیم
و گرفتار قحط الادراکیم.
...
آن‌که پایش به جبهه جا مانده‌ست
چند سالی‌ست بی‌عصا مانده‌ست

از پـس‌انداز چندساله فـقط
در کف‌اش چند پینه جا مانده است

برج‌سازان کجا خبر دارنـد
که سر برج رفته، یا مانده‌ست...

 

خلیل جوادی


خیابان‌خواب‌ها،

http://www.jmahdi.com/2011/01/blog-post_5156.html

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 749

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

عشق يخی   

 

**

آی آدمـــــا گـــول نخورین            بــــاعشقای دروغـــــــکی

بــــاقــــــولای بلا  محــل             بـــــاوعده هـــــــای الکی

***

تواین روزای گـرگ ومیش             قاطی شده عشق وهوس

عشقای  امــروزی  شده             یـه مُش دروغ  همین وبس

***

مثل قـــــــدیم رنگ نداره             حنای  عــــــــــاشقا  دیگه

خیلی  چیزا  عوض شده            هیچ کی بهت راس نمی گه

***

دلارو قسمت می کنــن              انگاری کــــــه نذری  دارن

هرجا می رن یه تیکّه دل             پیش یکی  جـــا می ذارن

***

تـــو این زمونه عاشقی              حساب کــــــــتابی  نداره

این روزا حتّی آســـمون              یــــــه جـــــای آبی نداره

***

      شبا توی مـهمونـیا           عشق یخی فــــراوونه

      فردا که آفتاب بزنه           هیچّی ازش نمی مونه

 

 

خلیل جوادی

http://hooshbari88skums.blogfa.com/post-501.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 774

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


ظلم محض

 


 

آیا موافقی لبت از هم جدا شود؟

لبخند می زنی که دلم باز وا شود؟
 

جا هست در دلت بنشینم؟ اجازه هست؟

می گویی آن غریبه که آنجاست، پا شود؟
 

این رسم عاشقی است؟ که هر لحظه، هر کسی

از هر کجا رسیدبه قلب تو، جا شود؟

 
با اخم  روی زخم دل من نمک نپاش

انصاف نیست عاشق زخمی رها شود

 
من زخم خورده ی دل سنگ خودِ تو ام

این زخم ها به دست تو باید دوا شود

 
پیش خودت خیال نکردی  که ممکن است-

این ظلم محض، باعث قهر خدا شود؟

 

 خلیل جوادی

http://khjavadi.blogfa.com/1391/09

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 664

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

عشق شکوهمند

 

 **

 

خیلی دلم گرفت که دیدم دوتا شدی

زیبای من ،چه شد که تو سر به هوا شدی؟

 
عشق شکوهمند من و تو عظیم بود

کی از شعاع جاذبه هایش رها شدی؟

 
یک عمر هم اگر بروی از کنار من   

باور نمی کنم که تو از من جدا شدی
 

من شک نمی کنم به تو و انتخاب خود

باید ببینم این چه که هستی، چرا شدی

 
گر چه خدا ترا به منِ سخت گیر داد

اما خودت برای دل من خدا شدی

 
عاشق مقدّس است و سزاوار احترام

راضی به این اهانت  کبرا چرا شدی؟

 
از یک  دل بزرگ بعید است بچـّگی

درگیر عشق یک پسر خُرده پا شدی
 

در سالهای پیش همیشه " تو" بوده ای

امروز حیف نیست برایم "شما" شدی؟

 


 خلیل جوادی

http://khjavadi.blogfa.com/1391/08

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 640

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حق اب و گل

 

 


باور نمی کنم که تو این قدر بد شوی

بر روی عشق پا بگذاری و رد شوی

احساس می کنم که تو آن نیستی که بود

آن که برای حس من آغوش می گشود

"آن" یک فرشته بود ولی" این"، نه، بگذریم

با این نگاه  راه به جایی نمی بریم

یعنی تمام آن چه که دیدیم خواب بود؟

آن بام با شکوه فقط یک حباب بود؟

عشقت برای فتح دلم یک وسیله بود؟

آن حرف ها که می زدی از روی حیله بود؟

من صادقانه دست به دستت گذاشتم

ای کاش چشم بسته قبولت نداشتم

تُنگ بلور عاشقی ام را زدی زمین

گفتی: "مرا ببخش عزیزم" فقط همین؟

یعنی نگاه های قشنگت  دروغ بود؟

ها؟ هر چه گفتی از دل تنگت دروغ بود؟

پس حسّ حق آب و گل من چه می شود؟

تکلیف زخم های دل من چه می شود؟

 


خلیل جوادی 

http://khjavadi.blogfa.com/1391/08

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 694

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بیمار اورژانسی

 

 

**


هر چند با من آن چه که کردی روا نبود

بخشیدمت، که کینه در آیین ما نبود

 
آن دل که سالها به هوای تو می تپید

جُرمش زیاد بود، ولی جای پا نبود

 
هر کس که آمد، از دم در باز گشت و رفت

چون در دلم برای کسی جز تو جا نبود

 
کی از در آمدی که برای نوازشت

آغوش من به سمت تو با عشق وا نبود؟


از پشت سر  کسی که به من زخم زد، خودش

بیمار اضطراری من بود؟ یا نبود؟

 
بخشیدمت به خاطر آن روز های خوب

آن روز ها که در دلمان جز خدا نبود

 
آن روز ها طلوع و غروبش قشنگ بود

 چون صحبت ازنماندن و این چیزها نبود

 

خلیل جوادی

22/8/91 دو شنبه ساعت 10و نیم شب

 

http://khjavadi.blogfa.com/1391/08

 


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 614

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |


جزّ جگر

 

**


آخر چقدر سنگ دل و سخت باوری

انصاف نیست اشک مرا در بیاوری

 
این اشکها چقدر می ارزند پیش تو؟

دُردانه را چرا به پشیزی نمی خری؟

 
خر مهره را به جای جواهر نشانده ای

هرگز از این معامله سودی نمی بری

 
نشکن غرور زخمی مردانه ی مرا

جای من است خانه ی قلبت، نه دیگری

 

اصلا چقدر جزّ جگر لازم است ، تا

آن پنبه را  زداخل گوشت در آوری؟

 
فریاد های تلخ من از کهکشان گذشت

من با تو، با تو، با تو ام آخر، مگر کری؟

 
الآن خیال کن که سکوتت دل من است

بشکن،  تو که نخوانده به این درس ازبری
 

یادش به خیرآن شب بارانی عزیز

حیف است حیف، نگذر از این عشق سر سری

 


 خلیل جوادی

http://khjavadi.blogfa.com/1391/08

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 5, | بازديد : 733

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اهل زنجان


با احترام به سهراب سپهری

 

***

اهل زنجانم -

پیشه ام طنّازیست -

گاه گاهی الکی، شعرکی می گویم-

می فرستم همه جا--

 

روزگارم خوش نیست-

مادری دارم ، ناخوش احوال و مریض-

دوستانی دارم  همه بی پول و فقیر-

شاعرند آنها هم-

طفلکی ها همه اهل قلمند-

رزقشان از نوک باریک قلم می آید-

و خدایی که مرا ول کرده، توی تهران شما-

بنده در این تهران چیز هایی دیدم--

 

من کتابی دیدم که نویسنده نداشت-

واژه هایش همه از جنس بلاهت بودند-

طبق دستور فراهم شده بود-

محض خود شیرینی-

بوی نان هم می داد--

 

توی خوابم مرد کوچکی را دیدم؛ پشت یک میز بزرگ-

داشت سنگک می خورد-

شکل سنگک مثل نقشه ی ایران بود-

مردک دیوانه، کلّ نان را بلعید--

 

من مدیری دیدم ، حرفهایش همه بد بو  بودند-

موقع حرف زدن،  قطراتی به

 سر و صورت من می پاشید-

و چه تأثیر عمیقی هم داشت-

 

من کلاغی دیدم، ابلهانه به عقاب،

 متلک می انداخت-

من الاغی دیدم که تصور می کرد،

 کهکشان گرد سرش می چرخد-

من فقیری دیدم ،

 که به جز پول کلان هیچ نداشت-

 

من رئیسی دیدم که تراول می برد،

و چه سنگین می رفت-

من رئیسی دیدم، مخزن بودجه استخرش بود-

بی هوا شیرجه می زد در آن-

زیر آبی می رفت-

و حسابی می برد-

 

مرد بقال از من پرسید-

"راستی در اینجا،هیچ کس کار ندارد به شما؟"

من به ایشان گفتم: این چه حرفیست که می فرمایید؟

مرد بقال این بار، حق به جانب گره بر  ابرو زد-

بین خمیازه و آروغ فرمود: "شعر می گویی خب!!! -

راست هم می گردی"

در سکوتی مطلق، من نگاهش کردم-

چون که او برهانش، کاملا قاطع بود-

 

در همان نزدیکی،بوستانی دیدم-

راه را کج کردم سمت یک کاج بلند-

قصد کردم بروم، زیر آرامش کاج ، نفسی تازه کنم-

 

رهگذر حرف رکیکی که به لب داشت

 به زیبایی یک زن پاشید-

پیش من آمد و گفت: شیشه و بنگ و کراک؛

 هر چه می خواهی هست-

من به شوخی گفتم: هروئین هم داری؟

مرد قاچاقچی از من پرسید-

"چند من می خواهی"

 

باید امشب بروم-

بروم جایی که، نقطه ی امن خداست-

آرزو های بزرگی دارم-

کلبه ی آر امش-

شعر و موسیقی و شمع-

جایگاهی که در آن پاکی و لبخند و محبت جاریست-

و نگاهی که در آن، جز صداقت نتوان پیدا کرد-

آرزویم این است، گوشه ی کلبه ی آرامشمان-

با کسی که نت احساس مرا می فهمد-

بنشینیم و چایی بخوریم-

ارزو های بزرگی دارم


 

 

خلیل جوادی

 

http://khjavadi.blogfa.com/1391/07

برچسب ها : ,

موضوع : اهل زنجانم, | بازديد : 669

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد