تبلیغات اینترنتیclose
اشعار 2
پیچک ( خلیل جوادی)
شعر و ادب طنز پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

افاضات حاج کرم

 

**

پریشبـــاحضــرت حــــاجی کـــــــرم

شوهر دختــر خــــالـه ی مــــــــادرم

چون که مـــاشین نو خـــــریـده بودن

خـدمت والـــده رسیـــــده بـــــــــودن

بعدِ یــــــه کم تــــارف و گفت شـنفت

یهو یه کاره رو بـــــــه من کرد و گـفت :

..........................................

نشستی و این همه خوندی که چی؟

توی مخت کتــاب چپوندی کـــه چی ؟

آخــــر خـونــــدن اوّل ســـخـتـیــــــه

عــلم و هــــنر مـــایـــه ی بـد بخـتیه

اونــــــا کــه اهــل دانــش و کتــابـن

بـایــد بـرن کشــکـشـونـــــو بسابـن

مــا اگـه پول گــُـــــــــنده در میــاریم

شکر خــــدا ســوات مــوات نــداریم

حاجیت توی توپخونه آش میرفوشه

تو این زمـــونـه ایـن کارا نون توشـه

هر چی بخوای از توی آش در میـاد

واسـه شــکم مشتری با سر میــاد

تـــــازه گیـــا کـه خـرجـــو بـالا دیدم

زد بــه ســرم یــه دکـــّه ام خــریدم

اگــــه خـــدا بخــواد بــاســود دکــّه

با حاج خـانوم میریم دوبــاره مکّــــه

مــــاه محــرم کــه بیاد دست کــــم

خر ج سه روز هـیـئـتـــو مـن مــیدم

حالا تو هی بشین رســــاله بنویس

هی توی روزنامه مقـــــاله بــنویس

دارن به روزنـــــامه چیا گــــیر میدن

دارن دکــــورهـــاشــونو تغییر میدن

به خاطر خـــودت میگم پسر جـــون

دوس ندارم بیفتی کـُــنج زنـــــــدون

می ترسم آخر چُپُقت چــــاق بـشه

یهـــو دهن دمـــــاغت اوراق بـشــه

بچــــه، تو که معدن عقل و هوشی

فردا بـــرو واسـتا کـــوپون فروشی

دو سال که بگذره تریلــــــــــیاردری

بـه شرط اینــکه هر روز هر روزبری

خــــیر سرت میگی نــویســنده ای

صحبت پول که میشه شرمنده ای

خلاصه اینکه اگـــــــــــه آدم بشی

ماشین میدم بری مسافـــر کشی

آخه به چیز نوشتن ام میگــن کــار ؟

برو پی یـــــه کـــــــار نون و آب دار

اونــــــایی که کــــــــار اداری دارن

بعـضـیاشــون خوب پولی در میارن

همساده یِ مارو که می شناسی

همین حاج اسکندر اسکــــــناسی

یه عـــــــالمه سکـّه رو سکّه چیده

الان دیگــــه تـــــوپ تکونش نمیده

همش باگُنـــده گُنده هــــا می پره

صد تــــای مارو با یه چک می خره

تـــو هــر اداره ای هــــواشو دارن

کلّی ام احــــترام بهش مـی ذارن

هر کی کارش گیره میاد سراغش

بعضیاجمعه هـــــا میرن تو باغش

شعر چیه ؟ کتاب کیلویی چــنده؟

ایــــن چیزارو کسی نمی پسنده

الان کــــتاب یه چیزی مثل هیچه

دوره ی مـــا دوره ی ساندویچه

شــــــاید بگی روده درازی کـردم

با اعصــــابت بیخودی بازی کردم

آخه تو ام چیزی بگــــو بـــــــرادر

همش بـــه من نیگـــــا نکن تا آخر

......................................

والده گف: زبــــــــــون این آتـیـشه

چیزی بگه بی احــــترامی مـیـشه

حاجی آقا شما بــــــــــزرگ مــایـید

اونکه باید حرف بزنه شــــــما یــیـد

وقتیکه این حرفو به حاجی می زد

یواشکی بـــهـم اشـــــــاره اومــــد

شــاید اگــــه فرصت کافی داشتم

سر به سر حاجی کرم می ذاشتم

امّا فقط بهش همینو گــــــــــفتم :

یــــــــاد ( عقاب ) خانلری می افتم

 

 خلیل جوادی

http://www.forum.98ia.com/t104429.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 412

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خيابان خوابها

 

**

باز بـــوی باورم خـــــاکستریست

واژه هـــای دفتــرم خاکستریست

پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتم

هرچــه میگفتند بـــــاور داشــتم

مــا به رنگی ساده عادت داشتیم

ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم

پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد

عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند

باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست

آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است

شمع بیت المال روشن مانده است

با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی

آگـــــه از ســــرّ شقـــایق نیستی

غــرق در دریــا شدن کار تو نیست

شیعه مـــولا شــدن کــارتو نیست

بین جــمع ایســـــتاده بـر نمـــــاز

ابن ملجــــم هـــــا فـــراوانند بــاز

..........................................

خواستم چیزی بگویم د یــــر شد

واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد

قصه ی نـــا گفته بسیار است باز

دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز

دستهارا باز در شبـــهای ســـرد

هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها

می رسد ته مانده ی بشقابــــها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ

نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا

بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

ســــود در بازار ابن الو قــتهاست

...............................................

گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا

خسته ام خسته از این تکرارهـــا

ای کــــه می آیدصدای گــریه ات

نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا

گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت

در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا

من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند

نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

 

 

خلیل جوادی

http://www.forum.98ia.com/t104429.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 505

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

(آينه ی دق)

آهای آینه ی دق

آهای گامبوی سرتق

تورو قل دادن از عرشه ی کشتی توی قایق

آهای بچه ی پر رو

چقد میگی هاو آر یو

نزن ژل به سرت ژل می کنه کله تو بی مو

نکن پارک دم پارکینگ

برو کمی عقب تر

الان یارو میاد ماشینتو - می کنه پنچر

منکه پول به تو دادم

چرا گفتی ندادم ؟

پولارو کجا بردی؟

چرا نمیشی آدم

آهای گدای بیکار

آهای تنبل بی عار

اگه پول توی جیبت نداری - برو سر کار

سرت طاسه پراحساسه آّهای ممّد نازم

از اون روزی که خورده به سرت - خرابه سازم

آره خرابه سازم - میخوام اونو بسازم

آهای ...

 

خلیل جوادی

http://www.forum.98ia.com/t104429.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 334

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آلت موسيقی

( در باب نشان ندادن آلت موسیقی در صدا و سیما )

 

**


جاتون خالي يه جايي مهمون بوديم

پـاي بسـاط تلـويـزيـون بـوديـم

برنامه شون سازي و آوازي بـود

اما سازش قايم باشك بازي بود

بچّه ي صابخونه كه فيلمو مي ديد

رو به باباش كرد و با خنده پرسيد

اون دو نفر كه پشت اون گلدونن

شونه شونو هِي چرا مي جنبونن

باباش بهش گف پسرم گير نده

خنده زياديش پيـش مهـمـون بده

اون دو تا اونجا گِل لگد مي كنن

اونـا دارن كـاراي بـد مي كـنـن

آلت موسيقي ميگن حرومه

اگه نـيـگا كـنـي كـارت تـمـومـه

هر كي چشش ساز ببينه لوچ ميشه

مخش يهو سوت ميكشه پوچ مي شه

اونايي كه صاحب تلويزيونن

خير و صلاحِ همه رو مي دونـن

ميگن نوازندگي عـلاّفيـه

آقـاي خوانـنـده خـودش كـافـيـه

اين صداي سازه كه خيلي خوبه

خودش يه تيكه پوست و سيم و چوبه

همين ناقاره كه صداش عاليه

نـيگـاش كنـي يـه طـبـل تـو خالـيـه

اينم بگم اصل قضيه چوب نيست

آلت موسيقي يه خورده خوب نيست

ميگن زن و بچه مياد رد ميشه

اگه نشون بديم يه وخ بـد مي شه

اينارو كه ميگم يك از هزاره

كـلـي پـيـامــداي ديــگـه داره

بچه هه گف بابا يه خورده صب كن

كنـتـرلـو بـگيـر جـلو عـقب كـن

تلويزيون پاك شده پشم و شيشه

ما بچه ها تكليفمون چي مي شه ؟

شبانه روز دارن كانال مي زنن

مي شينن اونجا ضد حال مي زنن

برنامه ها تكرارين هميشه

آخـه بابا اينجوري كـه نـمـيـشـه

بودجه كه تصويب ميشه ميليارديه

فيلما چيه ؟ فـقـط لـورل هـارديه

سازو كه گفتين بده ، وافور چطور ؟

ديدنِ صحنه هاي ناجور چطور ؟

هر كي مي خواد آينه ي عبرت بشه

مياد تو اين فيلما مواد مي كشـه

اينجا يه كم حرفا تو هم _تو هم شد

با يه كشـيـده روي بـچـه كم شد

وقتي كه يارو فارغ از كتك شد

گفت : آخيش چقد دلم خنك شد

اينا همش تقصير روزگاره

بچه و اين حرفا ، چه معني داره

ما آم كه اين حرفارو مي شنفتيم

پيرو فـرمايـش يارو گـفـتـيـم

از تلويزيون نبايد بد بگي

تو دهنت هر چي كه اومد بگي

بودجه ي ميلياردي داره كه داره

فقط لورل هاردي داره كه داره

فيلماي تكراري چه عيبي داره

چشت درآد بشين ببين دوباره

ماها اينيم يهو سگ هار ميشيم

رو بهمون بدن طلبكار مي شيم

دوره ي مشروطه كه يادتونه

بازم اگه شُـل بـگـيـرن همونه

شاخ اتابكو زدن شكوندن

فاتحه ي ممدلي شاهو خوندن

عهدو شكسته كه شكسته باشه

مجلسو توپ بسته كه بسته باشه

بُلنگو دس گرفتن و جار زدن

شيخ به اون گندگي رو دار زدن

تورو خدا نگين اين حرفا زشته

من نـمـي گـم تـو كـتـابا نوشته

یِپرمِ بدبختو زدن كشتنش

بچه ها موندن روي دست زنش

اون از امير كبير، اين از مصدق

به اون عذاب دادن به اين يكي دق

خلاصه اينكه ، اين سياست بده

عـقلـتـو دسـت ايـن جـماعـت نده

ما كه سياست سرمون نمي شه

جون شمـا ايـنـو مـيـگـم هـمـيشه

حالا با اين توضيحايي كه دادم

دل نـگـران احــمــدي نـــژادم

بسّه ديگه زياد بگم بد ميشه

يـهـو صـلاحـيـّتـمـون رد مي شه

 

۱۳۸٥/۱٠/٢٤

خلیل جوادی

http://www.forum.98ia.com/t104429.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 361

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ممسک

ممسک همه چیز از همه کس می گیرد

پس مــانده ی خویش از مگس می گیرد

چون کـــودک دم دمی اگـر دست کسی

چیزی بدهد دوبــــــــاره پس می گیـــرد

 

کشکی کشکی

گشتیم به گرد شهر کشکی کشکی

رفتیم کنـــــــار نهر کشکش کشکی

بــــا یک نفر آشــنا شدیم از سر مهر

کــــردیم دوباره قهر کشکی کشکی

 

سيگار

معمار به جای سقف دیــــــوار کشید

نقاش به جای چشم منقـــــار کشید

دود از ســـر من بلند شد پــــرسیدند

آقا ؟ چه کسی بود که سیگار کشید؟

 

عواقب


مــــارا نکشان به سوی لبهای خودت

برگــــرد برو بخواب در جای خودت

می خواهی اگر ببوسمت حرفی نیست

امّــــــا همه ی عواقبش پـــــای خودت

 

 

 

خلیل جوادی

http://www.forum.98ia.com/t104429.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 2, | بازديد : 428

صفحه قبل 1 صفحه بعد