تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( خلیل جوادی)
شعر و ادب طنز پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

فردوسی

*****

اونـــا کــــه میمیرن مـیرن تو برزخ

قـــاطـی میشـن اهـل بهشت و دوزخ

کـــار همـــــه اونجـــا بخـور بخوابه

تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتابه

اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره

واســــــه خودش ســاعت کاری داره

سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــــه

کــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــالـیــــه

فــرشتـــه ای هسـت کـــه کارش اینه

صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــــره بشینه

کـارکـــه نباشه حــوصله ش سرمیره

میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره

مـیخواس تــــوی کــامپـــیوتـر بگرده

رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مرده

کـــــامپیوتــریکی دو دفه گف: دینگ

پـــرید توی گــزینه ی " دیپورتینگ"

فــرشته هــه دسپاچه شد کلیک کــرد

کامپیوتربدجوری جیکّ وجیک کــرد

یهــــودر یــــه قــبر کهــنــــــه وا شد

یـــــه پیـــــره مـرد بــا شکــوه پا شد

ازش ســـوال کــــردن اســمت چیـــه

گفـت: ابــوالقــــــــــــــاسم فــردوسیه

یکـی دوروز نشس تـــوی یــه میدون

دیـد نمیشه پـــــا شد اومــد تو تهرون

زمـین نفس کشـــــــید و بــرفا آب شد

بهـــــــار اومـد دوبــــاره انقــلاب شد

هــــوای تهــــرون یــه نمه ملس بــود

مـــزّه ی زنـــدگی حســـابی گـس بود

باز شب عــید اومــد و رختا نـــو شد

فصـــل شلـــــوغــی و بـدو بـدو شــد

شاعر شــــــــــــاهنــامه خوشحال شد

دستــای اون رو شـونــه هاش بال شد

بعد هـــــزار و چــند ســـــــال دوری

اومده بود چهـــــار شنــبه ســــــوری

آتــیش روشــن جـــوونهــــــارو دیــد

اونم یه بــــار از روی آتیــــش پــرید

مـــامـــورا اومـدن بهـش گیــــر دادن

چن نفـــری دور و ورش واســتـــادن

بــا حــرفاشـــون کلی بهش نیش زدن

گـــــرفــتــنــو ریشــــشو آتـیـش زدن

شاعــر شاهنـــــــــامه بـــا حـــــال بد

رفت و نشــــس ریشـــشو بــا تـیـغ زد

خـلاصــــــه، تصـمیـــم گـرف نو بشه

صــاحب کت شلـــــوار و پالتـو بشــه

رف جلـــــو مغـــــازه پشـت ویتریــن

دیـد همــه ی لبـــاسـا هس مدین چین

مــــو بـــه تنش همون دقیقه سیخ شد

یــــه خــورده واستاد به لباسا میخ شد

مغــــازه داره گفــت : عــزت زیـــــاد

دایــی ، بــرو کنــــار بذار بــــاد بیاد

بـــــا اینـکه چــرت و پـرت گف یارو

شــــاعــر شاهنـــــامه رفـت اون تـــو

بــــه قـول مـــا یـه خورده پالتار خرید

شــــال و کــلاه و کـت و شلـوار خرید

دستـــشـو تـــو جیب بغـل فــــرو کـرد

اشــــرفــی قـــــــرن چهـارو رو کـرد

شـــاعـــر مـــــــا بعد خـــــرید هنگفت

به شیوه ی خودش به اون جوون گفت:

------------------------------------

شمارا چه رفته ست کاینسان خلید

چـــرا جــمــلـــه ژولــیده و بُنجـُلید؟

چرا سیــخ سیـخـی شــده مویتان؟

چـرا مــثل زنهـــاست ابـــرویتـــان؟

تـو مردی اگر، چیست آن موی مِش

بـــرو از سیــــاوش خجــالت بکــش

هــــزاران چو تــــو لندهـــــــور پلید

نیرزد به یک مــــــــوی گــــُرد آفـرید

اگر لشکر انگيزد اسفنديار

دگر موی مش کرده نايد به کار

تو را پاردم گردد آنگه عنان

همی می کنی پشت بر دشمنان

تــــویی کــه بــه من تکّه انداخــتی

گمـــــــانم مـرا خــــــوب نشناختی

ابـــوالقـــــــاسمم بنده ، فردوسیََم

حکیــــــم زبــــــان آور طــــــوسیَم

کنون زیـــــــــر این گنبد نیل فــــــام

همــــه مــر مــرا می شناسند نــام

--------------------------------------

یــــه لحظـــه بعدِ اون صـدای کلفت

مــــرد فروشنده بــه فردوسی گفت:

خودت که نـــــه، میدونتــو میشناسم

از تـــو کسی چیـــزی نگفتــه واسـم

ببینمت، تــو شاعــری راس راسی؟

"مــریم حیـدر زاده" رو میشنـــاسی؟

راستی یه چی بخوام، ازت بر میاد؟

ترانـــــه ی رپ از کارات در میاد؟

پسر خالــــه م میخواد کاست جم کنه

یه چیزایی میخواد سر هـــــــــم کنه

میخوام بـــــراش چیزای مشتی بگی

هفش تــا شعـر شیش و هشتی بگی

بیـا ، اینم یـــه کـــاغذ و یـه خودکار

یــــه چی بگوتومایه های " شاهکار"

امّــا تــورو جـــون مامانت استـــــاد

چیزی نگی که گیـــــر بدن تو ارشاد

---------------------------------

شاعــر شاهنــــامه ســری تکون داد

هیچّی نگف، فقــط پـــا شد راه افتـاد

دید نمیتونـه بـــــا همــــه بجنگــــــه

هرجـــا کـــــه میره آسمون یه رنگه

بنــده خدا دلــش میخواس خیلی زود

دوبــــــــاره برگرده همونجا که بود

طفلی نشس همینجوری غصّه خورد

یه روز نوشتند ، که دق کرد و مرد

 

خلیل جوادی

http://www.forum.98ia.com/t104429.html

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 289

نوشته شده در تاريخ جمعه 8 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

جاتون خالی یه جایی مهمون بودیم
پــــای بسـاط تلـویـزیــــون بـودیـــم

برنامه شون سازی و آوازی بـود
اما سازش قایم باشک بـازی بود

بچّه ی صابخونه که فیلمو می دید
رو به باباش کرد و با خنده پرسیـد

اون دو نفـر که پشـت اون گلدونن
شونه شونو هِی چرا می جنبونن

باباش بهش گف پسـرم گیـر نده
خنده زیادیش پیـش مهـمـون بده

اون دو تا اونجا گِل لگد می کنن
اونـا دارن کـارای بـد می کـنـــن

آلت موسیـقی میـــگن حرومــه
اگه نـیـگا کـنـی کـارت تـمـومـه

هر کی چشش ساز ببینه لــوچ میشه
مخش یهو سوت میکشه پوچ می شه

اونایـی که صاحـب تلویـزیــونـن
خیر و صلاحِ همه رو می دونـن

میـگـن نوازنـدگـــی عـلاّفـیــــه
آقـای خوانـنـده خـودش کـافـیـه

این صــــدای ســـازه که خیـلی خوبـه
خودش یه تیکه پوست و سیم و چوبه

همین ناقاره که صــــداش عالـــــیه
نـیگـاش کنـی یـه طـبـل تـو خالـیـه

اینم بگم اصل قضیــه چــوب نیســت
آلت موسیقی یه خورده خوب نیست

میگـن زن و بچــه میـاد رد میـشــه
اگه نشون بدیم یه وخ بـد می شه

اینـارو که میگـم یـک از هـزاره
کـلـی پـیـامــدای دیــگـه داره

بچه هه گف بابا یه خورده صب کن
کنـتـرلـو بـگیـر جـلـو عــقــــب کـن

تلویزیون پاک شده پـشم و شیـشـه
ما بچه ها تکلیفمون چی می شه ؟

شبــانه روز دارن کانـــال می زنـن
می شینن اونجا ضد حال می زنن

برنامــه ها تکـــرارین همیشـــه
آخـه بابا اینجوری کـه نـمـیـشـه

بودجه که تصویب میشه میلیاردیه
فیلما چیه ؟ فـقـط لـورل هـاردیـه

سازو که گفتین بده ، وافور چطور ؟
دیدنِ صحنـــه هـای ناجـور چطور ؟

هر کی می خواد آینه ی عبرت بشه
میـاد تــو ایـن فیلـما مواد می کشـه

اینجا یه کم حرفا تو هم تو هم شد
با یه کشـیـده روی بـچــه کـم شد

وقتـی که یارو فارغ از کتــک شـد
گفت : آخیش چقد دلم خنک شد

ایـنــا هـمـش تقـصیــــر روزگاره
بچه و این حرفا ، چه معنی داره

ما آم که این حرفارو می شنفتیم
پیـــرو فـرمایـــش یارو گـفـتـیــــم

از تـلویـزیــون نبـایـد بـد بـــگـی
تو دهنت هر چی که اومد بگی

بودجه ی میلیاردی داره که داره
فقط لـورل هـاردی داره که داره

فیلمای تکراری چه عیبی داره
چشت درآد بشین ببین دوباره

ماها اینیم یهو سگ هار میشیم
رو بهمون بدن طلبکار می شیـم

دوره ی مشـروطـه که یادتـونه
بازم اگه شُـل بـگـیـرن همونه

شـاخ اتـابـکو زدن شکـــونـــدن
فاتحه ی ممدلی شاهو خوندن

عهدو شکسته که شکسته بـاشه
مجلسو توپ بسته که بسته باشه

بُلنگو دس گـرفـتـن و جــار زدن
شیخ به اون گندگی رو دار زدن

تورو خدا نگین این حرفا زشته
من نـمـی گـم تـو کـتـابا نوشته

یِپـرمِ بـدبختــو زدن کشتـنـــش
بچه ها موندن روی دست زنش

اون از امیــر کبیـــر، این از مصــدق
به اون عذاب دادن به این یکی دق

خـلاصه اینـکه ، این سیاست بـده
عـقلـتـو دسـت ایـن جـماعـت نده

ما که سیاست سرمون نمی شه
جون شمـا ایـنـو مـیـگـم هـمیشه

حالا با این توضیحایی که دادم
دل نـگـران احــمـــدی نـــژادم

بــسّه دیـگه زیـاد بـگم بـد میشه
یـهـو صـلاحـیـّتـمـون رد می شه

 

خلیل جوادی

http://varieties.persianblog.ir/post/2

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار 1, | بازديد : 567

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

محکمه الهی

**

یه شب که من حسابی خسته بودم
همین‌جوری چشامو بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد
یه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه الهی برپا شده

خدا نشسته، مردم از مرد وزن
ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته حساب کتاب میکنه
به بنده‌هاش عتاب خطاب میکنه
میگه :


چرا اینهمه رج میکنید؟
راهتون رو بیخودی کج میکنید؟

آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبرکنید
نه اینکه جای عقل و کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نیافریده باریک الله گفتم

من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید
نشستیدو خدای جعلی ساختید

هر کدوم ازشما خودش خدا شد
از ما و آیه‌های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی؟
این همه دین و مذهبه دروغی؟

حقیقتا شماها خیی پستید
خر نباشدید گاو و نمی‌پرستید

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد

ازاون قیافه‌های حق به جانب
هم از خودی شاکی، هم از اجانب

گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست؟
پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟

چرا زن‌ها اینجوری بد لباسن؟
مردای غیرتی کجا پلاسن؟

خدا بهش گفت بتمرگ ، حرف نزن
اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می‌چرخن ، نمیدونم چشه؟
آهان ، میخواد یواشکی جیم بشه

دید یکمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیهه بشکه نفت
یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

قراولا چندتا بهش ایست دادن
یارووانستاد ، تا جلوش واستادن

فوری درآورد واسشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش باشید

دلم برای حوریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده!

اگه نرم حوری دلگیر میشه
تور خدا بزار برم دیر میشه

قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غر می‌زد
داشت روی اعصابا تلنگر می‌زد

خدا بهش گفت: دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

اینهمه آدم رو معطل نکن
بگیر بشین اینقده کل‌کل نکن

یه عالمه نامه داری نخونده
تازه ، هنوز کرات دیگه مونده

نامه تو پر از کارای زشته
کی به تو گفته جات توی بهشته؟

بهشت جای آدمای باحاله
ولت کنم بری بهشت؟محاله

یادته که چقدر ریا میکردی
بنده‌های مارو سیاه میکردی

تا یه نفر دورو برت میدیدی
چقدر والضالین و میکشیدی

اینهمه که روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

خیال میکردی ما حواسمون نیست؟
نظم و نظام دنیا کشکی کشکی است؟

هر کاری کردی بچه‌ها نوشتن
می‌خوای خودت برو ببین تو زونکن

خلاصه
وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمیتونست بشینه

کاسه صبرش یه دفه سر می‌رفت
تا فرصتی گیر میاورد در می‌رفت

قیامته اینجا ، عجب جائیه
جان شما خیلی تماشائیه

از یه طرف کلی کشیش آوردن
کشون کون همه رو پیش آوردن

گفم اینا رو که قطار کردن
بیچاره‌ها مگه چکار کردن؟

ماموره گفت : میگم بهت من الان
مفسد فی‌الارض که میگن همین هان

گفت: اینا بهشت‌فروشی کردن
بی‌پدرا خدارو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها
کفر خدارو درآوردن اینها

بدجوری ژاندارک و اینا چزوندن
زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو توی شیشه کردن

اگه بهش بگی کلات‌و صاف کن
بهت میگه بشین‌و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو؛ اینا چه کاره بودن؟

خیام اومدیه بطری هم تو دستش
رفت‌و یه گوشه‌ای گرفت نشستش

حاجی بلندشد با صدای محکم
گفت : این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی؟
این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گردو خاک کرد و نه هیاهو
نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این نه مال اونو برده
فقط عرق خریده رفت ِ خورده

آدم خوبیه و هواش‌و داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدن ایست خبردار دادن
نشسته‌ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافیل از اون ور اومد
رفت روی چارپایه و چند تا صور زد

دیدن دارن تخت روون میارن
فرشته‌ها رودوششون میارن

مونده بودن که این کیه خدایا
تو حشر این کارا چیه خدایا

فکر می‌کنید داخل اون تخت کی بود؟
الان میگم ، یه لحظه

اسمش چی بود؟
همون که کارش عالی بود

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اختراع کرد

همون که کار عالی بود؛ اون دیگه
بگید بابا ؛ توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا
یه راست برو بهشت پیش انبیاء

وقتو تلف نکن توماس ؛ زود برو
به هر وسیله‌ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت میفتی
میگم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود؛ نه پای منبر
نه شمر می‌دونست چیه نه خنجر

یه رکعت‌ام نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جا به جا کرد
یه کم به این حاجی نگانگا کرد

از اون نگاههای عاقل اندر
(سفیه)شو باید بیارم اینور

با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود

شما عجب کله‌خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود
خنجر اگر بود رولورم بود

حیفه آدم خودشو پیر کنه
و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

میگید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا ً از کجا میگید این حرف‌و
در بیارید کله زیر برف‌و

اون من‌و بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته گفته‌اند عبادت کنید
نگفته‌ان به خلق خدمت کنید؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اطاق چراغ روشن کرد
نمی‌دونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیچکی بی‌چراغ نبوده
یا اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا ؛ یه کم براش دلم سوخت

طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما به ایجا که رسیده باخته

یکی می‌اد یه هاله‌ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
دهانش‌و آورد کنار گوشم

گفت تو کله‌آت پر قرمه سبزیست
وقتی نمی‌فهمی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام والاست
مترجمه ، رفیق حق تعالی است

خود خدا نیست ، نمایندشه
مورد اعتمادشه ، بنده‌شه

خدای لم یلد که دیدنی نیست
صداش با ان گوشا شنیدنی نیست

شما زمینیا همش همینید
اون ور ِ میزی رو خدا می‌بینید

همینجوری می‌خواست بلند شه ، نم‌نم
گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم ؛ یکدفعه بیدار شدم !...

 

 خلیل جوادی

 http://kaymoradi2007.blogfa.com/post-333.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : محکمه الهی, | بازديد : 6117

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد